سلام...


من نه موهامو بلوند میکنم ...

نه پاشنه 15 سانتی پام میکنم ...


نه ساعت 12 شب باهات میام بیرون ...


نه میام مهمونی، نه لب به سیگار میزنم ...


نه عزیزم، من نیستم ...


من موهام مشکیه ...


تیپم سادست ...


اخلاقم اینه ...


کفشامم همه اسپرت!


ساعت 9 شب هم باید خونه باشم!


من اینم...!!!


این وبلاگ متعلق به منه پس هرچی دوست دارم توش مینویسم اگه کسی ناراضیه وارد وبلاگ من نشه لطفأ



و به عرضتون برسونم که این وبلاگ چند تا قانون داره:



1:کپی کردن مطالب ممنوع



2:الهی کچل بشی اگه نظر ندی



3:دادن پیشنهاد(بیا دوستای اونجوری بشیم و اینا که خودتون خوب میدونین) ممنوع



4:الهی کچل بشی اگه نظر ندی



5:توهین کردن ممنوع



6:الهی کچل بشی اگه نظر ندی



7:انتقاد پیشنهاد را میپذیریم



8:الهی کچل بشی اگه نظر ندی



9:بی وفا ها از لینک پاک میشن



10:الهی کچل بشی اگه نظر ندی



11:تبادل لینک هم میکنیم



12:و در آخر... الهی کچل بشی اگه نظر ندی...



ℭoη†iηuê
چهارشنبه چهارم دی 1392 16:15 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

زن سردش شد. چشم باز کرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش کنارش نخوابیده بود. از رخت‌خواب بیرون رفت.
باد پرده‌ها را آهسته و بی‌صدا تکان می‌داد. پرده را کنار زد. خواست در بالکن را ببندد. بوی سیگار را حس کرد. به بالکن رفت. شوهرش را دید. در بالکن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی که با او زندگی می‌کرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. کنارش نشست.

- چیزی شده؟


جوابی نشنید.


-با توام. سرد است بیا بریم تو. چرا پکری؟


باز پرسید. این بار مرد به او نگاهی کرد و بعد از مکثی گفت.


- می‌دانی فردا چه روزی است؟


-نه. یک روز مثل بقیه‌ی روزها.


-بیست سال پیش یادت هست.


مرد گفت.


زن ادامه داد.


- تازه با هم آشنا شده بودیم.


-مرد گفت: بله.


سیگارش را روی زمین خاموش کرد و ادامه داد.


-اما بیست سال پیش، پدرت به ماجرای من و تو پی برد. مرا خواست.


- آره، یادم هست، دو ساعتی با هم حرف زدید و تو تصمیم گرفتی با من ازدواج کنی.


- می‌دانی چه گفت؟


-نه. آنقدر از پیشنهاد ازدواجت شوکه شدم که به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کردم.


مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت.


-به من گفت یا دخترم را بگیر یا کاری می‌کنم که بیست سال آب‌خنک بخوری؟


- و تو هم ترسیدی و با من ازدواج کردی؟


زن با خنده گفت.


-اما پدرت قاضی شهر بود. حتما این کار را می‌کرد.


زن بلند شد.


گفت من سردم است می‌روم تو.


به مرد نگاهی کرد و پرسید:


-حالا پشیمانی؟


مرد گفت. نه.


زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.


مرد زیرلب ادامه داد. فردا بیست سال تمام می‌شد و من آزاد می‌شدم. آزادِ آزاد

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 16:25 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

ســالــها بــعــد

من در کنار یک مرد زندگی میکنم ،
مردی که اسمش تو شناسنامم ثبت شده و همسر من محسوب میشه،
مردی که شاید من زنِ رویاهاش باشم اما ،
اون هیچ وقت مرد رویاهای من نمیشه چون ،
رویایی ترین کسی که میخواستم تو بودی ...
جسمم کنار اون میخوابه اما ،
افکارم در کنار تو .

ســـالهـــا بعــد

بی هوا وقتی یادت میوفتم ،
... فقط به این فکر میکنم که خوشبختی یا نه!؟ ....
شاید اسم تورو گداشتم روی پسرم ،
سالها بعد ،
من زنیم که از عذاب وجدان داره میمیره ،
زنی که به تو فکر میکنه اما ، کنار یک مرد دیگست ،
زنی که به دوست داشتن های مرد دیگه پاسخ میده اما ،
نه از ته دل ...

ســالـــهــا بـــعــد


وقتی همه خوابن ،
میرم تو آشپزخونه و یه سیگار روشن میکنم ،
تو اون نور کم سوی چراغ خواب به تو فکر میکنم ...
از سیگارم کام های عمیق میگیرم ،
و به این فکر میکنم که زندگیم چجوری میشد اگه تو همسرم بودی ؟
در حالی که دارم تو فکرت غرق میشم ، سیگارم رو به اتمامه ،
و من ،
با عذاب و با دلی پر از غم ،
باید برم کنار مردی بخوابم که همیشه ارزو میکنم تو جای اون بودی ...
سالها بعد این موقع ،
تو کنار کسی هستی که دوستش داری اما ،
من کنار كسیم که ،
فقط باهاش هم خونم ...

ســالــهــا بعــد

زنیم با موهای سفید و چهره ای خسته ...
زنی که خیلی ها میشناسنش اما ،
اون با هیچکس جز یاد تو آشنا نیست...
چهارشنبه هجدهم دی 1392 13:17 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

توجه                                                      توجه 

اطلاعیه مهم 

به دلیل فرا رسیدن ایام سوگواری امتحانات ترم اول 

سعی میکنم کمتر بیام اینجا 

درضمن اگه دیر جوابتونو دادم ناراحت نشید 

با ارزوی موفقیت برای همه دانش اموزان 

فرا رسیدن ایام امتحانات  بهتون تسلیت میگم 

التماس دعا دارم 

پنجشنبه پنجم دی 1392 15:53 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

هي لعنتي

بيا با هم بازي كنيم

تو پاكت هاي خالي سيگارم را بشمار

من هم

" شماره غريبه هاي تو گوشيت را"

چهارشنبه چهارم دی 1392 15:41 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

سلام سلام سلام

برو بچ یه چی میزارم یعنی نظر نزارید کچل بشید  من راحت شم

اینم رو نمایی از گشت ارشاد دریاییییییییییییی

خخخخخخخخخخخخ


اب درمانی با بالاترین خدمات روز دنیا + کافی نت 



دوشنبه هشتم مهر 1392 16:36 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

✖مرבم شنیـבטּ پیآده روے مفـیـבه!✖

✖امّا مثـلــِ اینکـﮧ واسشوטּ✖

✖شفّاف سازے نشـבه!✖

✖ایـטּ کآرُ بایـב رو زمیـטּ انجآم بـבטּ✖

✖نـﮧ رو اعصابِ مآ!✖ :/


______________________________________________________________________________________

نیت کرده ام بہِ " بے خیالے " ....

تا " فراموشے " عادت ِ روزمرگے ہِایم شود !

اما باز ، وقتے ، خیس ِ" خاطره ے ِ خیالت " مے شوم

....بی شعورانہِ....

" پرسہِ ہِای بی خیالی " را ، 

...بہِ جرم ِ یادت ، دار مے زنم!

و دوباره وصلہِ مے شوے به سرم !

با طعمے تلخ!!!

تلخ مزه اے ِ تو ،روحم را می جود ...

و تلخ مزه اے ام ، سکوتت را بالا نمے آورد


سه شنبه پنجم شهریور 1392 2:19 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

دیشب با خدا دعوایم شد ......

با هم قهر کردیم .....فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد......

رفتم گوشه ای نشستم .... چند قطره اشک ریختم..... و خوابم برد

صبح که بیدار شدم .... مادرم گفت...

نمیدانی از دیشب تا صبح چه " بارونی " می آمد ....!!

مواظبـ باشـ

مواظبـ حرفـ هایتـ

طعنـہ هایتـ 

رفتار هایتـ ...

بترس از روزے ڪـہ لمس בستهایم ...


فقط از روے سنگ قبرم ممڪـטּ باشـב ... !

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 14:40 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

و چ لطيف است حس آغازي دوباره
و چ زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي تنفس...
و چ اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!!
و چ اندازه شيرين است امروز
روز ميلاد...
روز تو...
روزي كه تو آغاز شدي!!!

‏"تولدت مبارك" 

اینو داداشیم واسم نوشته ازش ممنونم 

دوسش دارم خیلی زیاد 

میدونم زوده واسه تولدم ولی خب شاید برم ونباشم 

ببخشید اگه نمیتونم به کامنتاتون جواب بدم شرمنده همتونم 

دوستون دارم خیلی خیلی زیاد 

اینم عکس کیک تولدم خخخخخخخخخخخخ هرکی یه تیکه برداره

پنجشنبه نهم خرداد 1392 23:34 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

عادت میکنم به داشتن چیزی و سپس نداشتنش...
به بودن چیزی و سپس نبودنش...
تنها عادت میکنم...
اما فراموش نه!!
شبها زیر دوش آب سرد رها میکنم بغض زخم هایم را
درحالی که همه میگویند...
خوش به حالش!!!
چه زود فراموش میکند.!..



حوصــله ی خواندن ندارم

حوصــله نوشتن هــــم ندارم ... !

این همـــه دلتنگی

دیگـــر نه با خواندن کـــم می شود،

نه نوشتن ..

دلــم

لمـــس آغوشــت را می خواهد

فقـــط همـــین ...



❤ گفتم:میری؟

گفت❤:آره

گفتم:منم❤ بیام؟

گفت:جایی که من میرم ❤جای 2 نفره نه❤ 3 نفر

گفتم:برمی گردی؟

فقط خندید.❤....

اشک❤ توی چشمام حلقه زد

سرمو پایین❤ انداختم

دستشو زیر چونم گذاشت❤ و سرمو بالا آورد

گفت❤:میری؟

گفتم:آره

گفت:❤منم بیام؟

گفتم:جایی که من میرم جای❤ 1 نفره نه 2 نفر

گفت❤:برمی گردی؟

گفتم:جایی که میرم راه برگشت❤ نداره

من رفتم❤ اونم رفت  

ولی

اون❤ مدتهاست که❤ برگشته

وبا ❤اشک چشماشخاک مزارمو❤ شستشو میده .

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392 16:52 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

چی شد که سیگاری شدی؟
یه شب بارون میومد٬ خیلی تنها بودم...
چی شد که ترک کردی؟
یه شب بارون میومد٬ دیگه تنها نبودم...
چی شد الکلی شدی و سیگارو دوباره شروع کردی؟
یه شب بارون میومد٬ دوباره تنها شدم...
چی شد آوردنت اینجا بستریت کردن؟
یه شب بارون میومد٬ خیلی تنها بودم...

تو خیابون دیدمش٬ اون دیگه تنها نبود...!


دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 18:20 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

وقتی دو نفر رو می بینم که عشقولانه کنار هم راه میرن و می خندن،

به این فکر می کنم که اینا مخاطب معمولی هَمن یا مخاطب خاص؟ 

اگه خاصن! می تونم ذهنشون رو بخونم .. 

می دونم اون لحظه ها چه حرفایی بینشون رد و بدل میشه..

می فهمم ضربان قلبشونو.. 

درک می کنم گرم شدن بی اختیاری دستاشونو..

میدونم مزه ی خنده ها و قهقهه هاشونو..

منم یه روزی مخاطب خـــــــاص داشتم...

راستی یه دعا...

خـُـــــدایـــــا برای هم نگهشون دار .


در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...

در "دلم" دلتنگی ام را...
در "سکوتم" حرف های نگفته ام را...
در "لبخندم" غصه هایم را...
دل من...
چه خردساااااال است !!!
ساده می نگرد !
ساده می خندد !
ساده می پوشد !
دل من...
از تبار دیوارهای کاهگلی است!!!
ساده می افتد !
ساده می شکند !

ساده می میرد !

پیـــــچـکـــــ مــــی شوم ، وحــشــــــــــــــــــــــی !!

مــــــــی پیــــــــــــــچم بـه پـــر و پـای ثانیه هـایـت ،،

تـا حتــــی نتــــوانــــــــی آنــــــــــــــــــــــــــــــــی !!

... بـــــــــی "مـــن" " بـــــودنـــــــــــــ" را ،،

زنــدگــــی کنـی !!

جمعه بیست و سوم فروردین 1392 10:26 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

کاش نجابتم را بهانه رفتنت نمی کردی تا با دیدن هر هرزه ای به خود نگویم اگر مثل او بودم نمی رفت...!!!


از پیــــرمرد و پیــــرزنــی پرسیــــدنــــد :

شــمــا چــطــور ۶۰ سـال بــــا هـــم زنــــدگــی کــــردیـــد؟

گفتـــنـــد ما مربـــــوط به نسلــی هستیـــم کـــه وقتــــی چیــــزی خرابـــــــ می شد تعمیـــــرش می کردیــــــم نــه تــعـــویـضش…..!!!

دوشنبه نوزدهم فروردین 1392 19:19 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

به خانه میرفت.با کیف و با کلاهی که بر هوا بود.......
چیزی دزدیدی؟ مادرش پرسید...
دعوا کردی باز؟پدرش پرسید....
و برادش کیفش را زیر و رو میکرد به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود.....
.
.
.

تنها مادربزرگش دید، گل سرخی را که می فشرد در دستش.

در شیرینی بوسه غرق بودیم...
که ناگهان شوری اشک را
بر لبانم احساس کردم
و فهمیدم این
بوسه ی جدایی است...

جمعه شانزدهم فروردین 1392 16:0 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

ســـــــــال 1392 

.

مـــــــــــــبـــــــــــارک

چهارشنبه سی ام اسفند 1391 17:28 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه دم در وایساده بود هفت جد یارو رو نفرین کرد
دو دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد در حد بمب هیدروژنی!
پیرزنه گفت: قربون قد و بالات مادر مواظب باش!!


4شنبه سوری همه دوستای گلم مبارک دوستون دارممممممممممممم


بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس



دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 22:34 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

دختر: شنیدم داری ازدواج می کنی .. مبارکه .. خوشحال شدم شنیدم..

پسر: ممنون...انشالله قسمت شما..

دختر: می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام؟؟؟
...
پسر: چی می خوای؟

دختر: اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟


پسر: چرا؟ می خوای هر موقع که نگاش می کنم ..صداش می کنم درد بکشم؟؟

دختر: نه.. آخه دخترا عاشق باباهاشون می شن..

می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم...

پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 15:59 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

نمیدونم چی بگم خودتون براش یه فکری بکنید..


چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 17:52 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

دیگه بیشتر از این نمیتونم ... به خدا سخت شده ... نمیدونم ... چیکار کنم !!! کجا برم !!!! به کی بگم !!!! شاید بهتر باشه .... بزنم ... آره می زنم ... یه بار دیگه امتحان میکنم .... اینبار دیگه تا برسن تموم کردم ...  زود باش ... زود باش تا نیومدن ... یادته که ؟؟ اون دفه اصلآ درد نداشت فقط بد شانسی آوردی بیدارت کردن ... الآن میزنم که دیگه بیدارم نکنن ... خداااااااااااااااااااااا

دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 15:15 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

رفتنت نمکی بود بر همه ی زخم هایم....

من از همه ی دنیا یکی تورا داشتم یکی خدایم را...!!!

از سرکوفت هایی که شنیدم بگویم؟؟!میگویند کجاست آنکه بر سینه میزدی سنگش را....میگویند الآن با دیگریست...!!

برگرد همه دنیارا غافلگیر کن.....

"من حتــــــــــــــــــــــــــــــــــــی با خداهم شرط بسته ام"....!!!!

یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 6:55 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

نمیگم دوستت دارم


نمیگم عاشقتم


میگم دیونتم که اگه یه روز ناراحتت کردم بگی بیخیال دیونست


چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 12:24 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

این روزها قدم که میزنم ، منحرف میشوم به سمت چپ !
در قلب من چیزی سنگینی می کند مدام …
باید بیرون بیندازمت …


چهارشنبه هجدهم بهمن 1391 22:14 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

می روی و من تحمل می کنم نبودنت را

می مانم و تو فراموش می کنی بودنـم را

زیبایی ها را چشم می بیند و مهربانی ها را دل ...

چشم فراموش میکند اما دل هرگز ...
پس بدان تازمانی که دل زنده است فراموش نخواهی شد !

جمعه سیزدهم بهمن 1391 18:10 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

نمــیــتوانی

میـ دانم که نمیتوانی....

ذاتت مشکل دارد ،

خمیره ات فاسد است!

فاحشه ایی ، هم جسمی هم مغزی .....

کاش میتوانستی ...

حتی برای یکبار هم که شده ،

کاش میتوانستی به یک نفـر ....

فقط یک نفر ...وفادار باشی

و به اوخیانت نکنی

اما دریغ

که طعمــِ انسان بودن

به ذائقه ات خوش نمی آید!!!!!!!


یکشنبه هشتم بهمن 1391 15:33 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

بــــــــــــــــــعضی ها را دَر جوب بایــَد شــُست
تــا لــَجن ها هَمه خوشحــال شــَوند کــه
کــَـثیف تـــَر اَز خوُدشــان هَم هــَست . . .

پنجشنبه پنجم بهمن 1391 17:23 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

نمیدانستم برایت کهنه شده ام ، هنوز مدتی نگذشته که برایت تکراری شده ام

مهم نیست ، برای همیشه تو را از یاد میبرم ،قلبم هم نخواهد، خاطرت را خاک میکنم

تو نبودی لایق من ، تو نبودی عاشق من ، میمانم با همان تنهایی و  غم


سه شنبه سوم بهمن 1391 23:24 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

آدما رو زیاد تنها نذارین تو تنهاییشون یه دنیایی برا خودشون میسازن که دیگه شما توش نیستین !!! 

یکشنبه یکم بهمن 1391 18:11 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

درجلسه امتحان عشق من مانده ام ویک برگه سفید.....

یک دنیا حرف ناگفتنی ویک بغل تنهایی ودلتنگی......

درددل من در این کاغذکوچک جا نمیشود......

دراین سکوت بغض آلود،قطره کوچکی،هوسِ سرسره بازی میکند....

وبرگه سفیدم عاشقانه قطره رابه آغوش میکشد.....

عشق تو نوشتنی نیست......

در برگه ام کنار آن قطره یک قلب میکشم.....

وقت تمام است....برگه ها بالا..........

شنبه بیست و سوم دی 1391 22:7 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

گفتم:خدايا از همه دلگيرم گفت:حتي من؟ گفتم:خدايا دلم را ربودند! گفت:پيش از من؟ گفتم:خدايا چقدر دوري؟ گفت:تو يا من؟ گفتم:خدايا تنهاترينم! گفت:پس من؟ گفتم:خدايا کمک خواستم. گفت:از غير من؟ گفتم:خدايا دوستت دارم. گفت:بيش از من؟ گفتم:خدايا انقدر نگو من! گفت:من توام، تو من 

شنبه بیست و سوم دی 1391 13:24 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

درست است که باران نمناک بهاری اگر ببارد 

درخت بادام جوانه می زند وسحرگاهان قطرهی زلال شبنم بر پیشانی نجیب برگ می نشیند

باران گرچه زیباست ومظهر زندگی

اما این دلیل نمی شود که من بخواهم رنگ عسلی چشمان تو را از یاد ببرم.  

شنبه شانزدهم دی 1391 0:32 |- ♥لیلی بدون مجنون ♥ -|

ϰ-†нêmê§